شعر زندگی ست
نه این که صرف کند ، نشخوار می کند...
آشفتگی ذهنی که نه !...
گچینه قابی از پژمرده یادی....
باز من دیوانه ام ...مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گوئی در جهان دیگری هستم
لحظه دیدار نزدیک است...
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
و ابرویم را نریزی , دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است...
« مهدی اخوان ثالث »
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخمدار است ...
با ریشه چه می کنید ؟!..
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که می کشید
گیرم که می برید
گیرم که می زنید
با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟!...
« خسرو گلسرخی »
ما نفتمان یک ساعت از ملیتمان تبعیت نمی کند چه برسد به کیبوردهایمان ....
کجای خوش باوری هایمان جای داده ایم که اینها
توان بیش از این ها دارند ؟؟؟...
اینها
که در سجاده هایشان از خدا ، خاطره ای هم نیست !
این ها که تسبیح و باتوم را با یک دست میچرخانند
توان ِ غریبه کردن ِ ما را دارند .....
ما اگر غریبه ایم از ذات خودمان است ....
ادامه مطلب
لعنت و شرم بر تو باد...

حقیقت پیش پایشان را انکار میکنند و رویاهای دور از دسترسشان را
هر شب در تختخوابشان بیشتر از همبسترهایشان با آغوش میکشند ....
من تن به اجتماعی نمیدهم که نوستراداموس را به نیچه ترجیح داده است... ا
« هومن شریفی »
اگر هم وجود داشته باشد ، کسی معنای آنرا درک نمی کند .
اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می کنی ...
اما هرگز این دست های تیره ای را را که قلب مرا در تنهایی گاه می سوازند و گاه منجمد می کند ،
هرگز درک نخواهی کرد!!!...
« فِدِریکو گارسیا لورکا »
واسه کمتر کسی خوب مینویسه،
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است،
یکی چشماش تو خوابم خیسه خیسه....

پ.ن : برای مردم « وان » دعا کنید !....
ادامه مطلب
نمیخواهم بدانم کوزهگر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت؟
ولی بسیار مشتاقم،
که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی،
دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد،
و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدینسان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را...
در اتاقی که هیچ دریچه ایش نیست
از مهتابی به روی کوچه تاریک
خم میشوم
و به جای همه نومیدان گریه میکنم....
آه من حرام شدم....
« احمد شاملو »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ .ن : به روزها دل مبند ، روزها به فصل که میرسند ، رنگ عوض میکنند
با شب بمان ، شب گرچه تاریک است ، لیکن همیشه یک رنگ است
« دکتر شریعتی »
ره كجا؟
منزل كجا؟
مقصود چيست؟
بوسه مي بخشم ولي خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست؟
آه...
آری ...
اين منم اما چه سود
او كه در من بود، ديگر نيست ،
نيست
مي خروشم زير لب ديوانه وار
او كه در من بود ، آخر كيست؟
كيست؟...
« فروغ فرخزاد »
به معنای نامش فکر می کند
گل آفتابگردان...
« سهراب سپهری »
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید،
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود...
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم ...!
« حسین پناهی »
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین!...
« سهراب سپهری »
من بد بودم ،
اما بدی نبودم !...
« احمد شاملو »
اندیشیدن
برای حرف زدن
و حرف زدن
برای اندشیدن
برای نداشتن چیزی برای گفتن
برای نداشتن چیزی برای اندیشیدن
اندیشیدن و آنگاه حرف زدن
حرف زدن و آنگاه اندیشیدن
بخاطر بی اندیشه گی
بخاطر بی حرفی
اندیشیدن گفته ها
و گفتن اندیشه ها
و عمل به اندیشه ها
برای گفتنشان
برای نداشتن چیزی برای گفتن
برای نداشتن چیزی برای اندیشیدن
بخاطر زنده گی
بخاطر ناتوانی مرگ
بخاطر تهیا
بخاطر دلواپسی
و نیز تنها بودن ...
« احمد شاملو »
دستهی کاغذ بر میز در نخستین نگاهِ آفتاب .
کتابی مبهم و سیگاری خاکسترشده کنارِ فنجانِ چای از یادرفته .
بحثی ممنوع در ذهن . . .
« احمد شاملو »
ای آبِ روشن
تو را با معیارِ عطش میسنجم...
« احمد شاملو »
در زندگی زخمهايی هست
که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن : لینک دانلود کتاب پی دی اف بوف کور در ادامه مطلب .
ادامه مطلب
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند ...
« حسین پناهی »
با این تصاویر خشک و براق و بیروح که همهاش بهیک شکل بود چه میتوانستم بکشم که شاهکار بشود؟
اما در تمام هستی خودم ذوق سرشار و حرارت مفرطی حس میکردم، یکجور ویر و شور مخصوصی بود،
میخواستم این چشمهایی که برای همیشه بسته شده بود روی کاغذ بکشم و برای خودم نگهدارم!...
« صادق هدایت »
دلم یه کوچه ی بی بن بست می خواد و یه خدا
که کمی با هم قدم بزنیم...
همین ! . . .
| Design By : Night Melody |
